
چه خبر؟خوبین؟
منم سعی میکنم خوب شم
خب صبح مامان جان گفتن بلند شو حاضر شو بریم دنبال مانتوت ببینیم حاضره یا نه
ک من گفتم نمیخام حوصله ندارم
شما خودتون برین بگیرین بیاین
گفتن ینی چی بلند شو ببینم خلاصه با زور حاضر شدم
و رفتیم اول کتابای ابجیمو از مدرسش گرفتیم
بعدم رفتیم خیاطی مانتوم حاضر بود مرده گفت برو بپوش ببین اندازه اس منم گفتم اره بابا اندازه اس پوشیدن نمیخاد
که مامان جان یه چشم غره رفت
و بنده هم رفتم پوشیدم
اقاااااااااااااا گشااااااااد بود
اونم خیییییلی اومدم از اتاق پرو بیرون و گفتم مامان گشاده من اینو نمیپوشما
اقای خیاط گفتن خب گشاد باشه تنگش میکنم
دربیار بده تنگ کنم
خب بعد دو سه مین اورد و پوشیدم و بازم بزرگ بود
نمیدونم چه جوری اندازمو گرفته بودن 
ولی خب دیگه تنگش نکرد
گفت مدیرتون گفته زیاد تنگ نکنم هووووووووف انو کی میپوشه
خب پدر جان گرام هم رفتن سراغ کتابام منتظرم که بیارن و جلدشون کنم
حوصله جلد کردنم ندارم ولی خب مجبورم جلد کنم
دوستام میگفتن تاریخمون حجمش خیلی زیاده
خدا رحم کنه
شاید تو پست بعدی اومدم راجب کتابا حرف زدم
فردا هم به مادر جان گرام
گفتم و ازشون خواهش کردم
که خودشون برن و برام لوازم التحریرمو بگیرن
کفش دارم
ولی کیف شاید بخرم
که به مادرم گفتم خودش بخره حوصله بازار و پاساژ و این چیزا رو ندارم 
فردا 3شنبه اس و پارسال اونموقع و تو روز سه شنبه بدترین روزای زندگیم بود
دعام کنین
مرسی که میاین و میخونین
نظراتونم به دستم رسیده به موقع میام و با حوصله میخونمشون و تاییدشون میکنم
فلن
یا حق
برچسب: مانتوم,
نویسنده: ماهان حسینی